ضحی عشق مامان و باباضحی عشق مامان و بابا، تا این لحظه: 14 سال و 6 ماه و 21 روز سن داره

ضحی نازی

مبارک باد ماه ضیافت الهی

آمد رمضان و مقدمش بوسیدم در رهگذرش طبق طبق گل چیدم             من با چه زبان تشکر بگویم که به چشم                یک بار دگر ماه خدا را دیدم   مبارک باد این ماه عزیز   ...
19 تير 1392

به امید ظهورش

کسی آرام می آید نگاهش خیس عرفانی است                                                                        قدمهایش پر از معنا دلش از جنس بارانی است کسی فانوس بردستش بسان نور می آید                   &nb...
3 تير 1392

بازی وبلاگی

سلام به همه دوستان عزیزتر از جان وبلاگی. آرزوی شادی رو برای همتون دارم. آبجی جون مرسی که منو به این بازی بامزه دعوت کردی منم سه تا دوست عزیزمو دعوت میکنم. مامان سونیای گلم مامان فاطمه جان جان عزیز مامان ضحا ناز   بزرگترین ترس در زندگیت؟ از دست دادن عزیزام   اگه 24 ساعت نامرئی می شدی چیکار می کردی؟ ای بابا 24 ساعت کمه! میرفتم صفاسیتی   اگه غول چراغ جادو توانایی براوردن یه آرزو بین 5 ت 12 حرف رو داشته باشه اون چیه؟ آرامش   از میان اسب و سگ و گربه و پلنگ و عقاب کدومو دوست داری؟ معلومه دیگه اسب   کارتون مورد علاقه کودکیت؟ حنا دختری در مزرعه   ...
28 خرداد 1392

دلبری های 14 ماهگی

سلام گل دخترم خوبی عزیزم  الهی مامان فدات بشه. این ماه صبر کردم 14 ماهه که شدی هم بهت تبریک بگم هم خاطراتشو یک جا برات بذارم. بریم سر اصل مطلب: جونم برا نازگلم بگه که ماشالله هرچی بزرگتر میشی خانوم تر و فهمیده تر میشی. یه روز مامان عصمت اومده بودن خونمون و شما داشتی تو اتاقت بازی می کردی یهو دیدم داره صدای کفشات میاد نگاه کردم دیدم خودت کفشتو پوشیدی و داری راه میری . حالا دیگه راحت کفشتو میپوشی و در میاری. دوست داری خودت لباساتو بپوشی و قشنگ شلوارو جوراب و پیراهن و روسری و چادرو... میشناسی و میدونی مثلا جوراب برا پاست.  خونه باباجون بودیم برای اولین بار بدون هیچ آموزش قبلی روسری رو مثل چادر پوشیدی و شروع کردی به ...
28 خرداد 1392

خاطررات جامانده از قبل

سلام عروسکم خوبی داشتم عکسای بچه گیات تا الان رو نگاه می کردم دیدم یه سری از عکسا و خاطراتت رو برات نگفتم پس جاداشت بیام و برات بذارمشون. نی نی که بودی یه خونه کوچلوی ناز داشتی که شبا وقتی میخوابیدی میذاشتمت داخلش تا از هرنوع موجود کوچلوی احتمالی در امان باشی مخصوصا دهبکری که میرفتیم به خاطر زنبورا حتما شمارو وقت خوابت میذاشتم داخلش. چارپنج ماهه که بودی یه عروسک خرس کوچلو سوتی برات گرفتم خییییییییییییییییییلی دوسش داشتی تا میدیدیش ذوق میکردی البته الانم خیلی دوسش داری اون موقع کلی باهاش سرگرم میشدی. این عکسات واقعا قشنگ شدن مامان فدات بشه ناناز خوشگل: یه روز داشتیم میرفتیم خونه باباجون دیدیم یه ماشین گ...
17 خرداد 1392

چقدر دوسمون داره

یه باباحاجی داریم، ان شالله 120 ساله شه، شبایی که خونش بودیم رو به نوه ها میگفت هرکی تو کرم(بغلم) بخوابه 50 تومنش میدم!!!!! هربار میرفتیم پیشش بهمون پول میداد و ماهم همیشه میگفتیم باباحاجی عیدی میده! الانم که از ما گذشته نوبت عیدی گرفتن بچه هامونه.   یه بار ضحی جون 9-10 ماه بود باباجون (بابای خودم) بردش مسجد اونجا باباحاجی ضحی رو دیده بود خیلی خوشحال شده بود که ضحی رو تو مسجد دیده بهش پول یا به قول ما عیدی داده بود. ...
9 خرداد 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به ضحی نازی می باشد